پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

15 روز دیگه...

دیگه داره کم کم میاد...کمتر از 15 روز دیگه...هوراااااااخداجون شکرت...میاد به یه جایی که آدم فرصت داره خطا کنه و دچار اشتباه بشه وتا می تونه رشد کنه وبه اونی که بهش ماموریت داده تا به این دنیای مادی بیاد نزدیک تر بشه. دختر عزیزم...برای آمدنت بی تابم وروز به روز را می شمارم...واز این روزهای مانده به دیدارت لذت می برم.باورم نمی شود آرامشی را که تکان هایت تمام وجودم را می گیردو طی شدن نیمه ی پر راه ، وآمدن روز هایی که آرام آرام دیده می شوی وبزرگ شدنت را با چشمانم می بینم و از شوق می لرزم بزرگترین معجزه ی خدا در وجود من بزرگ می شود.                             ...
1 تير 1391

خانه تکانی های من...

امروز می خواستم یه کم به قول شما خانه تکانی کنم و دور و برم رو یکم مرتب کنم ،اما از هر طرف که می رفتم همش به در و دیوار می خوردم مامان وبابا هم به جای اینکه یه فکری برام بکنن هی منو نگاه می کنن وذوق می کنن ،فکر میکنن دارم برای اونها خودمو لوس می کنم،شما که غریبه نیستید اینجا دیگه واقعا داره برام کوچیک می شه ،دیگه از این خونه ی کوچولو داره دلم می گیره،فکر کنم کم کم دارم تو این دنیا جزء قدیمی ها می شم. اوووو الان خدا می دونه چقدر تازه وارد تو دنیای ما هستش که هنوز چند تا سلول بیشتر نیستندما که دیگه برای خودمون اینجا کلی برو بیا داریم ودیگه داریم آماده می شیم برا اسباب کشی. عجب دنیایی ما داریم،عجب دنیایی شما دارید.  &nb...
1 تير 1391

آخرین هفته های زندگی من...

سلام به اون دنیایی ها... یه وقت جسارت نکرده باشم از نظر من همه ی شما تو اون دنیایید منم انشالله چند هفته ی دیگه از این دنیای باصفای خودم میام اون دنیا پیش شما،چه میشه کرد،بالاخره باید اومد واقعا عمر آدم چه زود می گذره،همین چند روز پیش بود که از اون بالا دستور اومد که باید بری تو اون دنیا،هر چی به خدا گفتیم ما رو بی خیال شو همین جا پیش خودت داریم صفا می کنیم...گفت نه خانم شما باید بری اون دنیا یه مدت بگردی تا قدر اینجا رو بیشتر بدونی،بگذریم بحث رو سیاسی فلسفی نکنیم ،انشالله به زودی خودم میام و از نزدیک همه ی چیز هایی که پشت سرتون می گن رو میبینم. فعلا باااااای...   ...
1 تير 1391

خدایا چقدر من خوش عکسم

چند روز پیش با مامانی و بابایی رفته بودیم آتلیه وچند تا عکس خوشگل گرفتیم،  تازه فیلم هم ازم گرفت دلتون آب ،راستی مامانم دوست نداشت بابایی بیاد تو اتاق ومنو ببینه که بعدا دلشو آب کنه و نگه جنسیت من چیه اما بابایی ناقلا اومد تو اتاق،آخیش خوب شد بابایی اومدش تازه  ،هم دلم براش تنگ شده بود ،هم می خواست مامانی از بابایی برا گفتن جنسیت من ازش یه چی بگیره اما نقشه های مامان نقش بر آب شد .  نامردا عجب گرون می گیرند 100 هزار تومان گرفتند از بابایی بابت عکس وفیلمم آخه نمی دونن من پس فردا جاهاز می خوام  بابایی بی چاره ی من چقدر پول بده... خداییش چقدر خوش عکسما... ...
1 تير 1391

هووووووورا دارم بزرگ می شم...

سلام بچه ها و مامان باباها من از فردا وارد هفته سی ام زندگی میشم.واقعا احساس می کنم برای خودم خانمی شدم باید برای آیندم برنامه ریزی کنم،واسه به دنیا اومدنم،واسه بزرگ شدنم،واسه باباو مامانم... واااااااای چقدر کار دارم خدا...   ...
1 تير 1391

من دارم میام...

سلام  اسم من پرنیا هستش... والان حدود  روز با دنیای شما فاصله دارم. تنها چیزی که تحمل این چند روز رو برام ممکن کرده اینه که یه مامان و بابای مهربون دارن برای اومدن من لحظه شماری می کنن و همش سراغ منو می گیرن که... پرنیا کوچولو کجایی دلمون برات تنگ شده،صداشون رو همش می شنوم. منم از این تو با دست وپا زدن می گم دارم میام دنیاتون رو قشنگ تر کنید که  وقتی یه موجود کوچولو و پاک واردش می شه باعث شرمندگی تون نشه                                              ...
1 تير 1391

اول دفتر زندگی

  این وبلاگ رو تقدیم می کنم به یه دونه دختر قشنگم پرنیا تا روزی  که بزرگ وبزرگتر شوی وخودت بتوانی خاطراتت را ثبت کنی من برایت این کار را انجام می دهم تا بدانی که چقدر دوستت دارم  وتک تک لحظات با تو بودن برایم گرامیست.   عزیزدلم  اینجا واست یه صندوقچه پر از خاطرات گذاشتم تاروزی که دیگر در کنارت نبودم باخواندن اینها همیشه لبخند را بر روی لبهای زیبایت بیاورم   عشق من تو حاصل عشقی هستی که تا ابد جاودانه خواهد بود وما نیز تو را با همین عشق بزرگ خواهیم کرد پس همیشه وهرگاه که از ما رنجیده خاطر شدی بیا اینجا وببی...
1 تير 1391

بعداز ظهر بهاری...

یک روز بعدازظهر بود روزی که برای اولین بار تصویرتو توی سونو گرافی دیدم روتا آخر عمر از یاد نمی برم..لوبیا کوچولویی که قلب داشت..صدای ضربان قلبت شد قشنگترین صدای زندگیم...بار دوم که رفتیم سونوگرافی وواسمون دست تکون دادی و مارو عاشق خودت کردی.و90.5.31بود که برای اولین بار با یه لگد کوچولو اعلام حضور کردی ،از خوشحالی اشک توی چشمام جمع شد ...خدایا این منم که دارم قدم به قدم به مادر بودن نزدیک می شم ... وچقدر زود گذشت روزهای انتظار... ...
1 تير 1391
1